«

»

بهمن ۰۶ ۱۳۹۳

داستان” بیجه”

IMG_0210
تنها و یکه بر لب اجاق تکیه بر دیوار گلی آغشته به کاه ونگاه ملموسانه ای بر دودی که از دودکش بالا میرود که نگاهش را بر نمیداشت دست بر چانه و از دستتش تسبیج مشگی رنگ نازک که دانه هایش .چشم زحم و از مادرش به یادگار مانده در تفکر بود….زیر شلواری از پارچه چهار حانه و و سوار بر چوبی ذز کنار برکه ها اسب میتاخت گاه گاهی می ایستاد وبه رود کوچکی که از کنار درختان بید و شالیزارها رد مشد نفسی عمیق میکشید و نیم نگاهی به آب می انداخت .آب روان جاری بود چشمش بر گنجگشکی افتاد که بالا سرش فریاد جیک جیک پرندگان بگوش میرسید. نزدیکتر رفت و چند گلی که از گیاه بیرون زده بود گیاهان و علفهای بزرگ را اینور اونور کرد .با چوبش علف ها را تکون داد .از چیزی واهمه داشت .نمیتوانست نزذیک تر رود فریاد پرندگان بیشتر شد . پرندگان بر بالای سرش نزدیکتر تا اینکه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 2 =